
امید به زندگی صورتش به روبالشی نمدار زیر سرش کشیده شد. همینطور که چشماش بسته بود دست کشید روی بالش، خیس خیس بود. وسط پاییز، اونهمه عرق کردن عجیب بود. با خودش فکر کرد شاید مریض شده و دیشب تب کرده. چرخید روی دست چپ، چقدر بدنش خسته و دردناک بود. هنوز پلکهاش روی هم بود که یادش اومد خواب وحشتناکی دیده، حال بدش هم واسه همون بود. یادآوریش هم لرزه به تنش انداخت. خواب دیده بود که با مرگ دست و پنجه نرم میکنه، خیلی تقلا کرده بود اما... چشماشو باز کرد. زود پرده رو کنار زد تا نور، اتاق رو زنده کنه. روزهای گ...
ادامه مطلب