پاشو پاشو دختر گل، پاک کن چشمات رو که با اون ریمل و خط چشمی که رود سیاه جاری کرده روی صورتت،بیشتر از اینکه از گریه ات دلم بسوزه،دارم از قیافه ات وحشت می کنم.حیف اون چشمای قشنگته.حالا تو بشین اشک بریز، مطمئن باش پسره ککش هم نمی گزه، تلما خانوم. یه روز می رسه که به همه این گریه هات می خندی.
این صدای دوست صمیمی مامان و محرم رازم بود که خاله صداش می کردم.
گفتم چی میگی خاله،من دیگه هیچوقت اون تلما سابق نمی شم.
خاله گفت زوده، ولی بالاخره به این حرف من می رسی.
وقتی بعد از این مدت،نتیجه دلخواهی از رابطه تون نگرفتی یا سنگی افتاده جلو پاتون، مطمئن باش خدا و کائنات دارن بهت نشونه میدن، باید پیام ها رو بگیری تا به پشیمونی نرسی.
گفتم خاله شما که اینقدر خوشبختید و با عشق ازدواج کردید، متوجه حال من نمی شید.
گفت وایسا تلما خانم، پیاده شو با هم بریم.تو چه میدونی چیا بر من گذشته.
برو سر و رویی صفا بده، شربتت رو هم بخور تا برات بگم.
مشتاق شنیدن زندگی خاله بودم، سراپا گوش نشستم جلو خاله که شروع به تعریف کرد:
روزی که با نامزدم قرار گذاشتیم بریم آزمایشگاه ، به ظاهر هیچ مشکلی نداشتیم، کنار پیشخوان پذیرش یهو گفت یه وقت دیگه میایم.خیلی تعجب کردم. گفتم چرا؟ گفت من پشیمون شدم، ته دلم خالی شد، اشک توی چشمام سنگینی میکرد،سعی میکردم نگهش دارم که سرریز نشه. اخه مگه چی شده بود،اون بود که اینقدر اصرار به این ازدواج داشت، نه هنوز کار داشت نه سربازی رفته بود، خانواده ی من مخالف بودن،اما اینقدر زبون ریخت و حرفای قشنگ زد تا راضی مون کرد. کلافه بودم، نمیدونستم چی شده،چی میتونستم به فامیل و دوست و آشنا بگم. دستام یخ کرد،عرق سرد روی پیشونیم نشست،حس میکردم پاهام طاقت وزنم رو نداره.متصدی آزمایشگاه پرسید حالت خوبه چرا اینقدر رنگت پریده، زود یه نی نوش زد توی پاکت ابمیوه و داد که بخورم.به زور بلند شدم و با نامزدم رفتیم توی ماشین. گفت تو که شرایط من رو میدونی، فکر می کنم نمی تونم از پس مخارج زندگی بربیام. خانواده ام گفتن مگر این که پدر زنت براتون خونه و ماشین بخره.چشمام گرد شد، گفت می دونم شرط بی جاییه ولی حوصله کشمکش باهاشون رو ندارم.
گفتم وای خاله چه پر رو بودن کیسه دوخته بودن براتون.
خاله ادامه داد، پدرم وضع مالیش خوب بود میدونستم اگر هرچی بخوام هم در اختیارم میگذاره. از اینکه برای شخصیت من هیچ ارزشی قائل نشدن، بهم برخورد. حس کردم پیش خودشون فکر کردن از ترس آبرومون هم شده قبول می کنیم و نامزدی رو به هم نمی زنیم. به خیال خودش تنها محبتی که کرد این بود که گفت من به خانواده ام میگم تو پشیمون شدی،تو هم همین رو بگو. تا شب بلاتکلیف بین عقل و دل، دست و پا میزدم.توی خونه وقتی ازم پرسیدن کِی جواب آزمایش رو می دن، می خواستم بزنم زیر گریه، به زور گفتم آزمایش ندادیم چون دیگه لازم نیست. پدر و مادرم آشفته شدن، دلیلش رو میخواستن بدونن، سوالا رو درست نمی شنیدم توی هم گره میخوردن و برام نا مفهوم می شدن . فکر میکردن مشکل خونی داشتیم. گفتم دلیلش رو نپرسید دیگه به هم خورد.
اون ماجرا به هر سختی بود تموم شد. تا مدتها از فکرش بیرون نمی رفتم بالاخره توی مدت نامزدی، به هم دل بسته بودیم. همش فکر می کردم اگر یه جایی ببینمش چه عکس العملی باید نشون بدم چه احساسی بهش دارم.تا اینکه یه مدت بعد یه بار که توی خیابون دیدمش،نه دیگه دلم هری ریخت پایین، نه طپش قلبم بالا رفت خیلی خونسرد از کنارش رد شدم، بی هیچ کلامی و سلامی. فهمیدم که برای فراموشی گاهی لازمه یه بار طرف رو ببینی و مطمئن شی که دیگه اون جایگاه رو توی دلت نداره، اونوقته که راحت،خاطراتش رو میگذاری کنار و سعی میکنی به باد فراموشی بسپاریش.
توی همون مدت شنیدم که چه فامیل پر تنشی دارن،افراد خانواده اش چه کلاهبرداریایی انجام دادن وگرفتار شدن. اون موقع بود که فهمیدم خدا چقدر دوستم داشته که به دل هر دومون انداخت که نامزدی رو به هم بزنیم، چون خانواده آروم و ملاحظه کار من اصلا تحمل این حد از بی قانونی و تلاطم رو در زندگی نداشتن.هر دو، یکی دو سال بعد ازدواج کردیم.مطمئنم اگر با اون بودم اینقدر احساس خوشبختی نمی کردم. من با کسی رفتم زیر یه سقف که در جریان این ماجرا بود و از قبل خواستگارم بود.
حالا هم تلما خانم از من به تو نصیحت،برای عشقی بجنگ که ارزشش رو داشته باشه وگرنه تا اخر عمرت، برای دیدن یه روز خوش،معطل یه تصمیم اشتباه می مونی.
با حرفای خاله، دلم آروم شد.فهمیدم رفتنی، می ره و اونی که باید بمونه می مونه. گوشیم رو برداشتم و نوشتم:تصمیم عاقلانه در ماجرای عاشقانه،شاید خوشبختی صد در صد نیاره ولی میزان پشیمونی رو کم میکنه.
"تلما"
پیام رو فرستادم برای کسی که امروز اینقدر احوالم رو به هم ریخته بود،به امید اینکه متوجه بشه من برای شخصیتم ارزش قائلم و کسی حق نداره بهم بی احترامی کنه،حتی اگر خیلی دوستش داشته باشم.
شهریور ١۴٠١
#پریسا_توکلی
ما را در سایت ðx9fx8c¼Ùx82صÙx87 Ùx87اÛx8c Ú©Ùx88Úx86Ùx87 شاÙx87 پرÛx8cÙx88Ùx86ðx9fx8c¼ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 56