یادم نمیاد جایی دیده باشم هیچ گلفروشی، گل یخ داشته باشه. الّا دکه ی آقا الیاس که از آخرای پاییز، چندتا شاخه گل یخ توی یه گلدون دم در گلفروشی کوچیکش میگذاشت. میگفت فروشی نیست من محض عطرش میارم یه یاد مادرم که یه بوته اش رو گوشه باغچه خونه کاشته بود. مادرم دیگه نیست ولی یادگارش هنوز بوی دستای مهربونش رو داره. یه روز صبح زود که آقا الیاس تازه دکه گلفروشی رو باز کرده بود و داشت سایبون چتری رو بالای سر گلهاش عَلَم میکرد، دیدم باز گل یخ آورده، دل رو زدم به دریا و گفتم آقا الیاس میدونم اینا فروشی نیستن، ولی منم مثل شما و مادرتون عاشق این گلهام. خیلی دلم میخواد یه درختچه ازش داشته باشم. برقی توی چشماش نشست و گفت ای به چشم خانم، خودم براتون قلمه میزم. چی بهتر از این گل. به قول مادرم کاش آدم بتونه مثل درخت گل یخ وقتی همه از سردی روزگار ساکت و بی جنب و جوشن، شور زندگی داشته باشه. گفتم چه تعبیر قشنگی، تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودم که این درخت وقتی شکوفه میده که درختهای دیگه توی خواب زمستونی به سر می برن. با اون رنگ زرد زیبا و عطر قوی که منتشر میکنه، میتونه یه منبع حیات واسه زمستون های حیاط باشه. آقا الیاس چندتا شاخه داد دستم و گفت هر وقت دوست داشتین بیاین ببرین تعارف نکنید، علاقه و احساس تون شهادت میده که شما هم ازش خاطره دارین که اینقدر خاطرش رو میخواین. گلها رو ازش گرفتم، نفس عمیقی کشیدم و عطر غلیظ گلها تا شیارهای مغزم کشیده شد و یاد سالهای قبل رو از ذهنم بیرون کشید: روی صندلی حیاط دانشگاه مشغول مرور درسهام بودم و منتظر شروع کلاس. یک ساعت دیگه تا کلاس بعدی مونده بود، یهو متوجه شدم کتابم نیست، باعجله رفتم طرف کلاس قبلیم، حتما اونجا، جا گذاشته بودمش. وقتی برگشتم، روی کلاسورم یه شاخه گل یخ و یه کاغذ تا شده دیدم. عطر گل رو نفس کشیدم و تای کاغذ رو با احتیاط و بررسی دور و برم باز کردم، با خط شکسته نستعلیق زیبایی نوشته بود: نگاه پر شر و شور اَت که جام شوکرانم شد، کمند افکند و صیادِ دل و دین و روانم شد هرچی باچشم دنبال سفیر عشق گشتم، کسی رو اون دور و بر ندیدم. یعنی کی می تونست باشه، دلم خواست یه کم خیالپردازی کنم، فکرم رو پرواز دادم سمت اونی که دوست داشتم برام گل و شعر به یادگار گذاشته باشه، ولی میدونستم اون به قدری مغروره که همچین کار رمانتیکی ازش بعیده. اونقدر ذهنم مشغول شد که دیدم از درس خوندن چیزی عایدم نمیشه. کیف و کلاسورم و برداشتم و از در دانشگاه زدم بیرون، که تا شروع کلاس بعدی یه قدمی بزنم. توی کوچه کنار دانشگاه جلو داشبورد یه ماشین چندتا دونه گل یخ پشت شیشه، زیر آفتاب کم جون بعد از ظهر اخر پاییز می درخشید. یه کاپشن آشنا، روی صندلی عقب بود. نمی تونستم باور کنم رویا پردازیم به واقعیت تبدیل شده. در خیالانم غرق شده بودم که با صدای آقا الیاس به خودم اومدم: خانم اگر امر دیگه ای دارید در خدمتم.
شهریور ١۴٠١
#پریسا_توکلی
نوشته شده در جمعه ۱۴۰۱/۰۶/۱۸ساعت 20:25 توسط _______________________ ðx9fx8c¼Ùx82صÙx87 Ùx87اÛx8c Ú©Ùx88Úx86Ùx87 شاÙx87 پرÛx8cÙx88Ùx86ðx9fx8c¼...
ما را در سایت ðx9fx8c¼Ùx82صÙx87 Ùx87اÛx8c Ú©Ùx88Úx86Ùx87 شاÙx87 پرÛx8cÙx88Ùx86ðx9fx8c¼ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 49